![]() |
![]() |
|
| color of night |
|
زیمباوک اسمش بود .ظرف غذا روکه دادن داخل ، مثل روز های قبل هول نیآورد طرفش. موندم لبخند مو کنم به قهقهه یا نه،دلم براش نمی سوخت. زبون انگلیسی بلد نبود ومن زیمباوه ای بلد نبودم اون هم تازه لهجه نمی دونم کدوم ولایتش..اما اون یک کم اردو حرف می زد من هم یاد گرفته بودم تو این مدت.البته واقعا زبون لازم نبود از سر دست وحالاتش می شد فهمید چی میگه . همینطور که دلش رو گرفته بود رو کرد به من گفت بایی جان حال خراب هی..با یک لهجه غریبی..خندیدیم گفتم بمبول.. می خواهی یک من روغن کرچک بخوری دلت هم درد نگیره ..الماس خورده بود.نگهبان ازش خوشش نمی آمد.می گفت الماس می آورند عوض می کنن با مواد مخدر واونو می خورند دوباره برمی گردن. نگهبان بلوچ بود ولی ملیت پاکستانی گرفته بود وشده پلیس وبعد به مرور آمده بود داخل زندان کراچی،یک کم فارسی هم بلد بود وبر عکس همیشه یکم به من احترام می گذاشتٰ . یهو در سلول رو باز کرد آمد تو زیر بغلش را با اکراه گرفت بردش بیرون ودر رو کوبید ورفتن .صدای قدمهای نگهبان تا از زیر زمین بالا رفتن گوش دادم..یک آن فکر کردم تنهایی تو زندان بهتره..خندیم وبه خودم گفتم چه فرقی داره..ومسیرپیاده روی هر روزام روتو اطاق شروع کردم .اطاق دومتر در سه متر بود با دو تا تشک داغون.دو متر آخر رو یک خط کشیده بودم با گچ وآنجا محل پیاده روی من شده بود.می رفتم وبرمی گشتم چون چراغ تو سقف ، همیشه روشن بودو پنجره ای هم نبودهر موقع می توانستم آنجا پیاده روی کنم .فقط دق این بود از موقعی که این یارو رو آورده بودن صاف می رفت می نشست روی زمین پیاده روی!!،درست روی خط کشی.مجبور بودم مسیرم رو عوض کنم وبین تشک ها قدم بزنم ودیگر مزه همیشگی رونمی داد . اگه تند می رفتم می شد چهار قدم ،اگه یواش پام رو بر می داشتم می شد شش قدم.چشم رو می بستم وقدم بر می داشتم وآی منظره می دیدم.دشت ها رومی دویدم .غلت می خوردم تو شن های کویر.می آمدم داخل خیابان که شلوغ بود مواظب بودم به کسی تنه نزنم یا یهو پام نره روی کفش کسی. یادم آمد ظرف غذا..سرش رو باز کردم همون ترکیب آب وفلفل ویک چیز سفت که عین شغلم اما سفتر و مزه اش عین خاک اره.نخواستم بخورم اما خیلی گرسنه بودم ونمی شد نخورد.اندازه خودم خوردم .برای رسم هم اطاقی گری هم مابقیش رو گذاشتم برا زیمباوک. چشمم تازه می خواست گرم خواب بشه صدای لخ لخ پوتین نگهبان رو شنیدیم.گوش تیز کردم ببینم صدای پای هم اطاقم باهاشه ..صدای پای او نمی آمد.دریچه بالایی در بازشد ونگهبان یک سیگار روشن دراز کرد داخل.
پریدم گرفتمش. نگهبان سرش رو از دریچه آورد داخل گفت آقای ایرانی نامه ات رسیده می برند زندان کشور خودت.آی پریدم هوا ...آتیش سیگار افتاد روی تشک کهنه با دست کوبیدم روش وخاموشش کردم نصف سیگار رو بردم طرفش . برای اولین بار فندکشو داد تا خودم روشن کنم ازش تشکر کردم خودش رو جمع جور کرد گفت تو زن داری.خندیم گفتم نه ...زدم حرف آنور گفتم این سیاهه چی شد.گفت کی؟نمی دانم ودرق دریچه رو بست رفت. روز اول که از فرود گاه آوردنم اینجاسیصد دلاربرام مونده بود ،سه تا صد دلاری که اون ها را دور کش زیر شلوری که تو ساکم بود سفت پیچوندم و دور کمر جاش داده بودم اما تو رفتن درشون آوردم ترسیدم پیداش کنن.. یواش گذاشتم تو دست نگهبان .برگشت خنده زشتی کرد و گفت رشوه.اما آرام گذاشتش تو جیبش وچیزی نگفت.از اون روز یکم با من خوب شده بود روزی یک سیگار برایم می آورد .
|
|
+
20:10 |
|
|
نخست پست الکترونیک |
|
| آرشیو موضوعی |
|
سینما شعر نقاشی داستان کوتاه |
|
irajsalarvand |
|
RSS
|